| بی حجاب ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بأنفسهم ... باز بايد سرنوشت از سرنوشت |
|
POWERED BY
BLOGFA.COM |
طنزيم نيستم (طنز)
از ديروز اصلا نمي توانم بنويسم. مي خواستم به بچه هاي "روز" بگويم که قصد نوشتن هيچ چيزي را ندارم، اما انگار که نمي شود، توضيح ندادنش بدتر است. ذهنم قفل شده و احساس خوبي ندارم. انگار انگشت هايم به اجبار دارند روي کي برد قدم مي زنند و اصلا ميل به اينکه بخندم يا کسي را بخندانم در من نيست. بکلي قفل قفل قفل شدم. حالا بقول مش قاسم چه کسي قفل کرده خدا داند، ولي فعلا که مقفول مقفولم. طنزم نمي آيد. خبرها از فرط مسخرگي از طنز جلو مي زنند و فقط بايد کپي پيست کني، کاريکاتوريست اگر بودم مي توانستم عکس مقامات را عينا بگذارم در صفحه، بيشتر مي خنداند تا کاري که توي کاريکاتوريست مي کني تا چيزي را بزرگ يا چيزي را کوچک کني، اصولا اين که مي بيني خودش کاريکاتور به دنيا آمده. اين حجم وحشتناک مسخرگي، اغلاط املايي در بسته پيشنهادي، جملات رئيس جمهور، توافق اصلاح طلبان و موتلفه در مورد انتخابات، گفته هاي گنجي و باطبي در روزهاي اخير، نوشته هاي سجادي و جاهد و درخشان، انتخابات کانون نويسندگان که محض رضاي خدا لااقل سه تا را انتخاب نکردند که حداقل دو تا کتاب نوشته باشند و..... کار از خنده و گريه گذشته است... حداقل من که امروز طنزيم ام کاملا به هم خورده است. بقول حميد هامون " مزاج" ام خوب نيست. يک جورهايي ذهنم نه تاب ماندن دارد، نه شهامت برگشتن، شهامت که مي گويم معني اش جرات و جسارت نيست، عقلم هم حکم نمي کند. دلم تاب ندارد و عقلم ثواب نمي بيند. حالا هم مانده ام صواب است يا ثواب؟ کاش متني از داريوش سجادي بود ببينم چطور نوشته بفهمم برعکس اش را اگر بنويسم درست است. سياست تا گردنم بالا آمده و دارد خفه ام مي کند. هوس داستان نوشتن و نقد فيلم نوشتن و ترانه ساختن و فيلمنامه نوشتن دارم. بايد حمام روح گرفت شايد حالت بهتر بشود. نمي دانم. آمدم مطلبي بنويسم که " مبارزه ايراني" چگونه است؟ کلي هم سوژه بامزه داشتم، ولي آخرش هر چه سعي کردم ديدم امروز را اينکاره نيستم. مطلبي از عباس عبدي ديدم که از حالا چوب برداشته تا ماجراي تحريم را پي بگيرد، بايد بعدا چيزي برايش بنويسم و شايد بحثي با او بکنم، اما امروز اصلا حالم براي اينجور چيزهاي جدي خوب نيست. نمي دانم شايد بتواني شعر بنويسي، شايد اصلا بتواني هيچ ننويسي. شايد بتواني اين هيچ را که مثل گردباد مي آيد و تو را از جا مي کند و به در و ديوار مي کوبد و خسته و کوفته مي چسباندت به ديوار توصيف کني. حالم خوش نيست. فکر کنم فردا بهتر بشوم. امروز که طنزيم نيستم. ( مقاله ای از ابراهیم نبوی ) لينك | نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 9:17 توسط میثاق |
|
|
All Rights Reserved by bihijab.Blogfa.com